![]() |
![]() |
|
|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 16:8 توسط لاله |
|
|
یه کافی شاپ ! دو تا ادم ! شما اتفاقی فکر های یکیشون رو تو پرانتز می خونید! #اصلا من برات مهم ام ؟ @اره!( خوب الاغ اگه نبودی که بلند نمی شدم این همه وقت بزرام بیام اینجا) # تو چرا این قده بی احساسی؟ @ من؟ من دنیای احساساتم ! عزیزم تو خسته ایی یه کم مشغله فکریت زیاد بوده حساس شدی ( خوب ! بهت گفتم مهمی چون اکه نبودی اینجا تنها نمی شد اومد! حوصله ام سر می رفت! اما انگار تو داری بیشتر حوصله سر می بری!احساساتم کجام بود ؟!) # فکر می کنی چقدر دیگه لازم باشه به رابطه مون فکر کنی؟ 2 به....به چیه رابطمون؟( زرهه!) # خوب ! اخرش دیگه ! ازدواج و ....این چیزا ! می دونی مامانم می گه تو به درد من نمی خوری بهتره این رابطه اگه قراره به حایی نرسه قطع شه! @ ببین گلم ! من از خدامه که لیاقت داشته باشم تا کنار تو زتدگی کنم اما خوب! من دوست دارم اوضاع کار و مسادل مالی ام رئو به راه بشه ! الان تو خودت خوب می دونی که من شرایطش رو ندارم( کی بود می گفت هر رابطه ایی یه تاریخ انقضایی داره؟ راس می گفته!) #خوب یعنی الان می گی چی کار کنیم من به مامانم چی بگم؟ @ چی رو چی کار کنیم ؟ من اومدم تا تو در کنارم ارامش داشته باشی و من هم از با تو بودن ارامش بگیرم اکه حس کنم که دارم ارامش رو ازت می گیرم خودم رو نمی بخشم و با تمام احساسی که بهت دارم از این رابطه می رم بیرون! الان تو از این سیستمی که داریم ناراحتی؟ ( اما من ناراحتم! ) # هووم نه! @ خوبه! ......................... دو هفته بعد ... یه ادم جدید! با یکی ار همون قدیمیا! @نمی دونی همیشه چقدر دلم می خواست با عزیز ترینم بیام این جا ^ اخی!خوشحالم که تو رو دارم @من بیشتر ( امیدارم تو بیشتر از 3 هفته دووم بیاری) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:14 توسط لاله |
|
تو را بجاي همه كساني كه نمی شناختم دوست ميدارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:41 توسط لاله |
|
|
این بار اولی نبود که توی قلب من می مرد با نگاههای عجیب کفر منو در میاورد! وقتی که فهمید کشتمش در فکز کشتن کشتمش ! من اون بد لعنتی رو با اشک و لبخند کشتمش ! پرونده هام کامل شدن با چند تا سیگار و یه عکس! در پی اثبات یه جرم با عشق و نفرت کشتمش! انکار می کرد حرف منو وقتی که چشمامو می دید گناه تازه ایی نداشت فقط یه کم هرز می پرید آروم و هشیار کشتمش! بیدار بیدار کشتمش ! چاره ایی نبود از روی اجبار کشتمش! من موندم و اون خاطره با یه عذاب بی امون !
اما پشیمون دلم از بابته کشتن اون !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:55 توسط لاله |
|
![]() ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شو خون ببار بر كوه و دشت و هامون ببار دلا خون شو خون ببار بر كوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلُم گریه كن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون ببار ای ابر بهار با دلُم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلُم گریه كن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شو خون ببار بر كوه و دشت و هامون ببار دلا خون شو خون ببار بر كوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلُم گریه كن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون با دلُم گریه كن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:1 توسط لاله |
|
|
داشتم فکر می کردم که نه تنها ملا نصرالدین یکی از شخصیت های مهم ادبیات ماست بلکه خر ملا نصرالدین نیز از جایگاه ویژه ایی برخوارد است تازه الباقی وسایل زندگی ملا هم نقش مهمی در رسانیدن منظور مان به هم دارد مثلا وقتی می گوییم " دعوا بر سر لحاف ملا است!" شنونده تا ته داستان را می خواند حال تصور بفرمایید اگر این ملا لحاف نمی داشت چگونه منظورمان را باید به هم میفهماندیم کاش این ملا علاوه بر لحاف و خر و ان بند رخت که روی دان می ریخت تا کفتر ها بخوردند بشود بهانه برای انجام ندادن انچه که دلش نمی خواهد و یک زن دست و پا چلفتی و یک پسر.... چیز دیگر ی هم داشت!...تصور کن ملا وبلاگ داشت!...تصور کن ملا نصر الدین موبایل داشت !..تصور کن ملا طرفدار کدام تیم قرمز و ابی می شد !...تصور کن ملا با کارت سوختش چه ها که نمی کرد!....کاش بودی!...ان وقت چقدر حرف زدن راح تر می شد!....کاری ندارد! ...خودمان فعلا نقش ملا را یا نهایتا خر ملا را بازی می کنیم تا ادبیات ایندگان راحت تر شود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:40 توسط لاله |
|
|
گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گوییم که اب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از ان نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:27 توسط لاله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
اشپزخونه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|